تبليغاتX
دنبال که می گردی اون رفته از اینجا ،
اون رفته از این شهر .......

**************************

 

 

 

زندگی نامه ای در باره ی خودم : ( آخه امروز روز تولدمه و من 21 ساله شدم  واسه همین میخوام یه شرح حالی از زندگیمو بصورت طنز بنویسم )

................................................

................................................

بیست و یک سال پیش در چنین روزی مثل همه آدمهای بزرگ در خانواده ای فقیر ،متدین و اهل علم و هنر چشم به جهان گشودم

از دوران نوزادی من   اطلاعات زیادی در دست نیست.

از همان دوران کودکی پای به عرصه شعر و موسیقی گذاشتم و قطعه "مامان بیا بشور" را با ملودی ".... ای امام" در یک روز پر سر و صدا و هنگامی که در توالت منتظر مادرم بودم تصنیف کردم.

با گذشت زمان نبوغ چشمگیرم در سایر عرصه های علم و هنر بیشتر آشکار شد. پیشرفت و نبوغ  ماورائ انسانی من چنان چشمگیر بود که این سوال در ذهن اطرافیان و به خصوص پدرم شکل گرفت که " پسر تو کی میخوای آدم شی؟"

در یکی از اسناد تاریخی آمده است:

درست در روزی که هفت سالم شد در پاسخ به سوال عمه .... که از من پرسیده بود :

 " داماد من میشی؟" گفته بودم تو که دختر نداری" و عمه گفته بود : "خوب به دنیا میارم" و من گفته بودم:" دخترت هم مثل خودت اینقدر چاق میشه؟."

با ورود به دبستان در سن هفت سالگی فرصتی پیش آمد تا در رقابت با دیگر هم سن و سالانم محک زده شوم. در حالیکه چند روز بیشتر از شروع سال تحصیلی نگذشته بود در یک اقدام متهورانه لنگ یکی از همکلاسیهایم را که از قضا لنگ دیگرش هم دررفته بود و در گچ بود از روی نیمکت کشیدم و سر همکلاسی  پس از برخورد به تیزی نیمکت شکست. و در پاسخ به سوال مدیر دبستان که از من پرسیده بود : چرا؟  با صداقت کامل گفتم: واسه اینکه دیکته اش از من بیشتر شده بود. واینگونه گوی سبقت را از سایرین ربودم.

پدر همچنان در مقابل اعمال من انگشت حیرت بر دهان داشت و گاه و بی گاه از من می پرسید: تو کی میخوای آدم شی؟

در همان زمان از یک بیماری کشنده جان سالم به در بردم و بلافاصله عاشق مجری برنامه کودک شدم. پایان اولین عشق من زمانی بود که مجری برنامه کودک با ایرج طهماسب ازدواج کرد.

این ناکامی اثر چندانی روی من نداشت چون پس از مدت کوتاهی عاشق خانم بهداشت خویش گشتم. از سرنوشت خانم بهداشت اطلاع دقیقی در دست نیست ولی همینقدر می دانم که این عشق نافرجام باعث شد تا چند بار بدون کتک و در مقابل دیدگان بهت زده پدر و مادر حمام کنم.

ورود مشکوک  به مدرسه تیزهوشان و آشنایی ا با دوستان بابی چون هومن- مازیار – خشایار و محمد رضا من را از ورطه هولناک بچه درس خون بودن  بیرون کشید و هر بار که تا شرف اخراج پیش میرفتم    پدر سوال همیشگی خویش را تکرار میکرد که توکی میخوای آدم شی؟

راه اندازی بازار بورس عکس ماشین کورسی که از آدامس توربو استخراج می شد و همچنین شرکت در  لیگ سراسری نقطه بازی و هولبال از افتخارات این دوره من است.

پس از اتمام دوره دبیرستان وارد دانشگاه شدم. خاطره روز کنکور را از زبان خودم اعتراف می کنم:

پسره  انده (END)  بچه مثبت بود. قبل از جلسه بهش گفتم یا دستتو باز میذاری یا دهنت سرویسه. یه بیست سی تا تست از رو دستش زدم  ولی کم بود. تا دیدم مراقبه رفت تو راهرو بقلی پاسخنامه اشو از زیر دستش کشیدم . سوت ثانیه همه رو وارد کردم تو پاسخنامه ام . بیچاره اشکش در اومده بود. من رتبه ام شد 1435 و اون شد 1436. اون یه رتبه اختلاف هم  فکر کنم  به خاطر اضافه وزن بود!.

..........

پس از ورود به دانشگاه و در حالیکه پدر همچنان در جستجوی پاسخ سوالش که تو کی میخوای آدم شی بود من با سوال دیگری دست به گریبان بودم. و آن سوال این بود که عشق چیست؟

چند سال در جستجوی پاسخ این سوال همه جا را زیر و رو کردم. از رساله العشق ابو علی سینا تا جردن و شهرک. درست در زمانی که داشتم نا امید میشدم شبی در خواب پیر مردی سفید پوش و ریش بلند را دیدم. بلافاصله از او پرسیدم: حاجی عشق چیه؟ پیر گفت:

بچه جون اولا که به من نگو حاجی. ثانیا عشق چیزیه که  یهودیا اختراع کردن تا پول سکس ندن!

این رویداد هم هیچ تاثیری بر روی من نداشت چون در همین سالها دل به مهر دختر پادشاه قزوین بستم. سروناز دختری بود به غایت نیکو و بچه تیز.

من که در آنزمان دانشجویی آس و پاسی بودم دستم را در جیب کردم و به خواستگاری رفتم. در آنروز در پاسخ به سوال پدر زنم که از من پرسید : خونه چی؟! گفتم : میام! و پدر زنم گفت: نه منظورم اینه که داری؟ و سکوت کردم.

 تاریخ بیهقی در این مورد می نویسد:

نخست شبی که وی به قصد دیدار پدر زن خویش راهی قزوین گشتی گروهی از رفقا را موبایل به دست بر دروازه قزوین گماشتی و به آنان فرمودی چندان که من سوت همی برکشیدم از پناهگاه خارج گردید و مرا نجات همی دهید.

رفقا چنان که شب از نیمه گذشت همگی به بازی اسنیک (snake)  افتادندی و زنگ مباییل(جمع موبایل) خویش آف گردانیدندی و او را تنها همی گذاشتندی.

 زمان خسب همی رسید و او از سولاخ درب برادر زن خویش را همی دید که  بر حجله خسبیده بودی و وی را انتظارهمی کشیدی.

پس فی الفور تیغ از نیام برکشیدی و از پنجره بیرون همی پریدی و کان خویش را نجات دادی....

 

 

همین بهانه کافی بود که پدر زنم  بلافاصله مرا با پس گردنی از قصرشان بیرون بیندارد و عشقم برای بار چندم ناکام ماند ( شکست پلیست برای پیروزی )

و پدر این بار با خشونت از من پرسید: تو کی میخوای آدم شی؟........

 

من امروز خیلی خوشحالم   چون تولدمه  و دوست دارم بالاخره آدم بشم  چون دیگه از حرفای پدر خسته شدم .....

 

دیگه کم کم باید برم بخوابم

 

 

 

 ( پسری با خاطرات تلخ گذشته )

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:7 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

امروز خيلي دلم گرفته بود واسه همين قلم و كاغذ رو برداشتم و شروع به نوشتن كردم

 

**********

وقتي واسه دل خودم مينويسم يه حس غريبي بهم دست ميده

حس ميكنم قلم و كاغذ قسمتي از وجودم شدن كاغذ شده دلم و قلم شده زبونم هر چي كه زبون ميگه روي كاغذ دلم نوشته ميشه

بيا يه قولي به هم بديم  قول بديم تا زنده هستيم نذاريم زبونمون چيزي رو كاغذ دل بنويسه كه تا آخر عمر پشيمون بيشيم

 

امروز میخام در مورد گنجشک بودن واسه ی دل خودم بگم !!!  آره درست فهمیدی...  گنجشک

 

گنجشک بودن رو دوست ندارم

میدونی چرا از گنجشک بدم میاد ؟

این جمله رو شنیدی که میگن ( حتی اگه گنجشکی به گنجشک بودنت افتخار کن)

واسه همین از گنجشک بدم میاد .  چون گنجشک چیزی نداره که بهش افتخار کنه !!!

!!! وقتي آدم ميتونه عقاب باشه  واسه چي به گنجشك بودن اكتفاء كنه

وقتي ميتوني پر بکشی و بری اون بالا بالا ها   چرا پايين پرواز كني؟!!!

ميدوني مشكل ما آدم ها چيه؟ ما ياد گرفتيم كه آرزوهاي كوچك داشته باشيم  چون فكر ميكنيم آرزوهاي بزرگ دست نيافتني هستن

ولي من فكر ميكنم آرزوهاي بزرگ ماله آدمهاي بزرگه   ماله اونايي كه گنجشك بودن رو دوست دارن ولي عقاب بودن رو ترجیح میدن  ماله اونايي هست كه شايد بالهاشون رو چيده باشن ولي هنوز اميد دارن كه يه روزي دوباره پر در ميارن و ميتونن پرواز كنن

نمي دانم ديگر خسته ام ... جداً خسته ام ... يادم نيست از كجا شروع شد فقط يادم هست كه من دوست داشتن و دوست داشته شدن را در هوش اجتماعي خويش يافتم ... هيچگاه نخواستم كسي را نا ناخواسته نگاه دارم ... آري تاوان آزادگي همين است ... روزي عزيزي گفت رها باش ... من رها شدم و از آن روز يادم هست كه عقاب شدم ... پرنده كوچك خويش را فراموش كردم ... حتي سايه خويش را نيز از ياد بردم .... فقط يادم هست هيچگاه بيمار نبودم

...

 

وقتي عقاب شدم  تازه فهميدم عقاب جه عظمتی داره   تازه فهميدم هيچ كس نميتونه موقعیتی رو درک کنه تا زمانی که خودش به اون موقعیت نرسیده تازه فهميدم كه از این بالا دنیا چقدر قشنگتره تازه فهميده بودم كه عقاب چرا دلش نمیخواد پایین پرواز کنه

ميخوام اينو بگم كه چرا ما آدما نميخوايم اوني باشيم كه شايسته ي بودنش هستيم

نمي خوام بگم گنجشك بودن ارزشي نداره  ولي يه گنجشك چه كار ميتونه بكنه؟!!! يه گنجشك چي ميتونه ببينه؟!!!

يه گنجشك چقدر قدرت داره ؟!!! يه گنجشك چقدر ميتونه پرواز كنه؟!!!

ميخوام اينو بگم كه حكايت ما آدم ها حكايت عقاب و گنجشكه

تو اين مملكت نميذارن كه ما به عقاب بودن فكر كنيم  چه برسه به اينكه عقاب باشيم

اينا ميخوان ما مثل گنجشك باشيم  و خودشون عقاب باشن تا هر وقت دلشون بخواد ما رو شكار كنن

 

واسه همين گنجشك بودن رو دوست ندارم

 

من از گنجشك بودن بدم مياد چون گنجشك از دل آدمها خبر داره ولي نميتونه واسه اونا كاري انجام بده

گنجشك ميدونه چه بلايي داره سر همكيشانش مياد  ولي ميترسه كمكشون كنه

 

واسه همين گنجشك بودن رو دوست ندارم

 

گنجشك هيچ شانسي واسه پيشرفت نداره  چون نميتونه درست فكر كنه چون قدرت تصميم گيري نداره

حتي اگه چند تا گنجشك هم با هم متحد بشن باز هم نميتونن كاري بكنن  چون هدفي ندارن و نميدونن واسه چي ميخوان متحد بشن

 

واسه همين گنجشك بودن رو دوست ندارم

 

يه حقيقت رو بگم

وقتي به گنجشك بودن فكر ميكنم به خودم ميگم یاشین بهت افتخار ميكنم كه با اينكه ميتوني گنجشك باشي ولي سعی میکنی که عقاب باشی  عقاب بودن با اينكه خيلي سخته ولي ميشه عقاب بود

در آخر يه جمله ميگم كه به اين جمله خيلي ايمان دارم

یه بزرگی میگه : آدم هر چيزي كه بيشتر بدونه تازه ميفهمه كه هيچي نميدونه

 

 

 (  پسری با خاطرات تلخ گذشته )

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:4 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

**************************************

 

         

 

من عاشق دوران کودکی هستم  و بهترین دورانم در کودکی سپری شد و گذشته ی خوب  ,دوست داشتنی و بدون هیچ غم و غصه ای داشتم  .

شاید از خودتون سئوال کنین  چرا ( پسری با خاطرات تلخ گذشته ) ؟!!!

خیلی وقتها از خودم همین سئوال رو پرسیدم و همش به 1 جواب رسیدم :

خاطرات حتما نباید تلخ باشه که آدمو به گریه بندازه   بعضی وقتها مرور کردن خاطرات شیرین هم میتونه اشک آدمو در بیاره !!! خاطرات هر چقدر شیرین تر باشه  همون اندازه تلخیش بیشتره !!!.... وقتی دفتر خاطرات یا آلبوم عکسمو ورق میزنم ... اون موقعه که اشک تو چشام حلقه میزنه و بغض گلومو میگیره ... وقتی  یاد اون خونه ی قدیمی  دوستای قدیمی خاطرات قدیمی و... همیشه به خودم مگم ... کاش هیچ وقت زمان حرکت نمیکرد !!!

 

لمس یک کفشدوزک و بال زدن آن ویا داشتن عروسک و یا اسباب بازیی ، منتظر بودن سال تحویل و هیجان گرفتن عیدی ، دیدن ماهی قرمزه توی حوض بدون اجازه مادر، دنبال بچه گربه رفتن و دمش را کشیدن، داشتن یکه نقشه گنج رویایی ، دررفتن از خواب بعد ظهر یواشکی سرک زدن به لواشکهای روی پشت بوم و غیره ...  کیسه کوچک آرزوهای کودکیمان را پر می کرد

 

داشتن دوچرخه ویا فرصتی برای کشف ناشناخته ها، ادای بزرگتر ها در آوردن، فرصتی برای چند ساعت تنها بودن توی خونه و یا فرصتی برای پا گذاشتن به جامعه فراتر از آنچه که خانواده تعیین می کرد، کوله آرزوهای نوجوانیمون بود

 

ورود به دانشگاه کشف رابطه جدید و داشتن استقلال بیشتر،  کلمه دهان پر کن دانشجو، جستجو بین دونسته ها و ندانسته ها

بحث های داغ سیاسی ،  اجتماعی ، شرکت در تیمهای ورزشی دانشگاه دست انداختن استادها و سر به سر گذاشتن جنس مخالف و پیدا کردن سوژه و دست گرفتن ، رفتن به سینما ادعای داشتن  تفکرات هنری و... چمدان آرزوهای جوانیمون بود

 

پیدا کردن یک شغل مناسب با یه حقوق جانانه بدون دردسر و داشتن ماشین و داشتن استقلال مالی که خودش بهترین حس بود

مورد توجه بودن بین فک و فامیل و دوست و آشنا ، ژست اینکه حالانمی خواهم ازدواج کنم تازه راحت شدم می خوام برای خودم زندگی کنم که حتی معناشو هم نمی دونستیم و....

و بعد داشتن حس تنهایی پشت بندش هم پیدا کردن یه همسر خوب و بعد هم داشتن دو تا فرزند چون باید زندگی بهتر فرزند کمتر را رعایت کرد ، چهار دیواری آرزوهای جوانی و پا بسن گذاشتن بود.

 

ولی حیف حیف .... که آدمها آرزوهاشون از یک کیسه کوچک شروع می شه با یه عالم شور و اشتیاق به یه چهار دیواری استیجاری با چارتا تیر و تخته و یه حقوق آخر برج پایان یک دفترچه قسط شروع دفترچه قسط بعدی فکر عید و اجاره خونه پول و آب و برق و جهاز دختر و شغل پسر در نهایت داشتن پولی برای مراسم کفن و دفن و ختم ابرومند پایان می گرفت

 

فراتر از قله آرزو می خواهم دچار روز مرگی نگردم

فراتر از قله آرزو می خواهم دچار سکون نگردم

فراتر از قله آرزو می خواهم آرزوهایم کوچک باشد ولی پر شورو اشتیاق باشد درست مثل دوران کودکی  

 

ولی افسوس دیگر برگشت به دوران کودکی ممکن نیست که تنها جایی که فریاد زدن آزادست همان زمان است و بس.

 

 

 (  پسری با خاطرات تلخ گذشته )

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 11:1 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

نميخوام بگم.....
نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم...
چون دنيا يه روز تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم يه روز پژمرده ميشه...
نميخوام بگم که سياهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم ميشه...
نميخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که هميشه پاک نميمونه...
نميخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

 زيباترين قلب
 
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام مي‌تپيد اما پر از زخم بود.  قسمت‌هايي از قلب او
برداشته شده و تكه‌هايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين  گوشه‌هايي
دندانه دندانه درآن ديده مي‌شد.
 
 
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكه‌اي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود مي‌گفتند
كه چطور او ادعا مي‌كند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي مي‌كني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
 
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر مي‌رسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نمي‌كنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او داده‌ام،  من بخشي از قلبم
را جدا كرده‌ام و به او بخشيده‌ام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكه‌ي بخشيده شده قرار داده‌ام؛
اما چون اين دو عين هم نبوده‌اند گوشه‌هايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه ياد‌آور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها  بخشي از قلبم را به كساني بخشيده‌ام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من نداده‌اند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما ياد‌آور عشقي هستند كه داشته‌ام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعه‌اي
كه من در انتظارش بوده‌ام پركنند، پس حالا مي‌بيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونه‌هايش سرازير
مي‌شد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعه‌اي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشه‌اي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
 
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود،  اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

Image Hosted By Imagehigh.com
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:38 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

 
همه روز روزه بودن، همه شب نماز كردن
 همه سال حج نمودن،‌سفر حجاز كردن

به مساجد و معابد, همه اعتکاف جستن
 ز مناهی ملاهی, همه احتراز کردن

شب جمعه ها نخفتن, به خدای راز گفتن
 ز وجود بی نیازش, طلب نیاز کردن

ز مدینه تا به کعبه, سر و پا برهنه رفتن
 دو لب از برای لبیک به وظیفه باز کردن

به خدا که هیچ یک را, ثمر آنقدر نباشد
 که به روی نا امیدی, در بسته باز کردن
 
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت 10:36 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:16 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

Image Hosted By
 Imagehigh.com

Image Hosted By Imagehigh.com

Image Hosted By Imagehigh.com

با تشکر از کاوه ایمیل سندر گروه مارشال مدرن

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 10:56 بعد از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 9:48 قبل از ظهر  توسط یاشین و یه دوست دشمن نما  | 

 
Hours:
Minutes:
Seconds:
Time:
بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران